کد خبر 150737
۱۳ تیر ۱۴۰۰ - ۱۱:۲۸

جای من اینجاست\زندگی‌نامه سردار شهید عباس هادیان دولت آبادی

جای من اینجاست\زندگی‌نامه سردار شهید عباس هادیان دولت آبادی

حیات_ کتاب جای من اینجاست به زندگینامه مستند سردار شهید عباس هادیان دولت آبادی از فرماندهان گردان عمار لشگر27 محمد رسو‌ل‌ا...(ص) می‌پردازد.

به گزارش حیات، این اثر به دور از بزرگ‌نمایی، شعارزدگی و خیال‌پردازی با بیانی روان و صمیمی به روایت سرگذشت قهرمانی سردار شهید عباس هادیان دولت‌آبادی می‌پردازد. که بر اساس روایت و مستند مجموعه‌ای از افردا شامل محقق، نویسنده، کارشناس، خانواده ودوستانش گردآوری شده و به قلم حامد سعادتی بیشه‌سری به رشته تحریر درآمده است. این کتاب شامل 9 فصل است و درپایان کتاب تصاویری از وی و همرزمانش مشاهده می‌شود. که شامل 183 صفحه و 1000 نسخه است و از سوی نشر27 واحد انتشاراتی موسسه فرهنگی هنری روایت27 بعثت منتشر شده است. او رسم مردانگی در روزهای سخت دفاع مقدس برای میهنش به‌جا گذاشته است.
نویسنده در مقدمه کتاب می‌‌نویسید: بچه یکی از همین کوچه‌پس‌کوچه‌های پایین شهر بود. پایین شهر تهران که آوازه غیرت و مردانگی مردمش را از پیروزی انقلاب اسلامی تاکنون به کرات شنیده‌ایم. برای همین وقتی جنگ تحمیلی آغاز شد، ثروت و مال و منالش نتوانست او را پاگیر کند. همه را گذاشت و به جبهه رفت. زندگی کوتاهی داشت اما خواندش آنقدر باارزش است که خالی از لطف نیست. عباس هادیان که دستی در فوتبال، کاراته، و کشتی داشت دلش می‌خواست یک روز مثل جهان‌پهلوان‌تختی شود و امروز اگر از او بهتر نباشد، کمتر نیست.
خلاصه‌ای از 5 فصل این کتاب ارزشمند را در اینجا مرور می‌کنیم.
پول تو جیبی
از کلاس سوم به بعد، هر سال تابستان کاری برای خودش جور می‌کرد و پولی را که دستش می‌گرفت، خرج ثبت‌نام مدرسه و لوازم‌التحریش می‌کرد. کارکردن برای عباس، هم سرگرمی بود و هم دلش می‌خواست درآمد داشته باشد. اما کاظم‌آقا گاهی اورا بدون مزد سرکار می‌فرستاد. فکرش این بود که مرد بار بیاید. حالا صاحب‌کار اگر خودش میخواست، پول ناچیزی به‌عنوان دستمزد بهش می‌داد. بعضی روزهای تابستان اول صبح با رفقایش می‌رفتند دوسه کوچه بالاتر، هرکدام سینی بزرگی که مادرها بهشان داده بودند و به اصطلاح بهش می‌گفتند دوری، زیر بغل داشتند و پشت هم صف می‌بستند. عباس پنجاه ریال می‌داد و نیم‌کیلو گوش‌فیل، بامیه، قطاب، یا شاتوت می‌خرید. اگر تا شب همه‌اش را می‌فروخت، پنج‌ریال برایش سود داشت.
عمار عمار به گوشم!
مرکز فرماندهی نگران بودند که نکند گردان عمار مسیر را اشتباهی رفته است. امکان برقرای ارتباط با عمار نبود. بنابراین جیپ رابط مخابرات کمی جلوتر رفت تا بتواند صدای بی‌سیم گردان‌هارا به‌وضوح دریافت کند. در همین لحظه، بی‌سیم‌چی گردان عمار با صفرزاده تماس گرفت. آقاجان! الان نیرویی پشت سرما نیست که منطقه رو به سمت شمال بپوشونه و اونجا پدافند کنه. همت گوشی را گرفت، آقاجان! به هادیان بگو با من صحبت کنه. فعلا صلاح نیست.
تنهایت نمی‌گذارم
سرظهر، دو نفر پاسدار آمدند در خانه عباس. هرچه اصرارکرد، داخل نرفتند. همان جلوی در، برگه را دادند دست منصوره. گفتند: خانوم! اگه شما راضی هستید، این برگه را بخونید و امضا کنید. منصوره نگاهی به عباس کرد و چشم‌دوخت به برگه‌ی توی دستش. امضا کرد و داد به او. بعد از رفتن پاسدارها، عباس خیلی تشکر کرد و گفت: تو می‌دونی با این کاری که کردی، آخرت جفتمونو خریدی؟ فردای آن روز، موضوع را با ضمیرانی در میان گذاشت و گفت: من می‌خوام برم سپاه. ضمیرانی برای لحظه‌ای خشکش زد. عباس جان! تو چه می‌خواهی؟ هرچه می‌خواهی من بهت می‌دم، نرو. من هیچی نمی‌خوام. الان اسلام به ما احتیاج داره و من باید برم سپاه. باورم نمی‌شه. عباس! تو جای پسرم کامرانو برام پر کردی. این مغازه رو به نامت می‌کنم. همه زندگیم مال تو، ولی نرو. پیش من بمون. نظام الان احتیاج به نیرو داره و من باید برم. اصل کار، پدر و مادر و خانومم هستن که اونا راضی شدن.
قطعه24
عباس همچنان فرماندهی گردان 4 را به‌عهده داشت. چند روز در شهر اهواز سازماندهی شدند و بعد از آن، برای عملیات به غرب شوش دانیال رفتند و در دهکده شیخ‌شجاع مستقر شدند. گردان را به تیپ 25 کربلا مامور کردند. فرمانده تیپشان مرتضی قربانی و زیر مجموعه قرارگاه فتح بود. اسم گردانشان را گذاشتند محمدرسول‌الله(ص). اواخر اسفند بود و هوا کم‌کم بهاری می‌شد. بچه‌ها زیرانداز چادرها را می‌آوردند بیرون و کشتی می‌گرفتند. عباس هم کشتی می‌گرفت و هم داوری می‌کرد.
صبح جمعه، میدان ژاله
حاج عباس مینی‌بوس داشت و برای تظاهرات اهالی را جمع می‌کرد و می‌برد. دخترش معصومه ابوالقاسمی سال 38 به‌دنیا آمده بود. توی شناسنامه اسمش معصومه بود، ولی منصوره صدایش می‌کردند. سیکل داشت. با اینکه یک خیابان آن‌طرف‌تر زندگی می‌کردند، ولی تا روز خواستگاری عباس را ندیده بود. روز خواستگاری، عباس که وارد اتاق شد، زیرچشمی نگاهی به منصوره کرد و سرش را انداخت پایین. موقع برگشت، زهرا به حرف آمد. داداش تو دخترو پسندیدی؟ من نود درصد، خانواده‌اش برام مهمه و ده درصد ظاهرش. باباش جزو هیئت امنای مسجد بوده و همین که تو دامن این خانواده بزرگ شده، برای من ملاکه. قرار بله برون را گذاشتند برای یک ماه بعد. بعدازظهر جمعه 17 شهریور. آن روز، عباس از خانه زد بیرون. همه اعتراض کردند که امروز لااقل نرو تظاهرات. از قبل با رفقایش قرار گذاشته بود صبح جمعه، میدان ژاله. این شعار همه انقلابی‌های بود که برای شرکت درتظاهرات آن روز آماده شدند. عباس گفت: کارخلافی که نمی‌خوام کنم. تظاهرات واجب‌تره.
انتهای پیام/
 

برچسب‌ها